تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

حرف هایی ملموس تر

بهشت سبز

 

                           

وقتی این نقاشی رو تموم کردم ٬ همزمان بود با تولد ندا!

برای همین تقدیمش کردم به ندا...

اما به دلایلی نتونستم عکس رو آپلود کنم.

حالا دم عیدی٬ وقتی که سال تحویل میشه دعا میکنم...

برای همه ی اونایی که رفتن٬

اونایی که هستن ولی گیرن٬

اونایی که با صبر و استقامت ایستادن٬

برای ایران......

دعا میکنم و دوباره این نقاشی ناچیز رو برای سال نو تقدیم میکنم به ندا...

ندا جان ببخش که از دست یه بچه دبیرستانی تو غربت کاری بیشتر از این ساخته نیست

عیدت مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت   توسط ماموت  | 

مثل یه قاب خالی رو دیوار...

وقتی چشمم به عکست رو دیوار میفته، حس عجیبی دارم، حس بی حسی...
گاهی خیلی برم غریبه ای، سریع سرم رو بر میگردانم،
گاهی احساس دل تنگی شدید میکنم، و آروم با یه آه میرم دنبال زندگیم
گاهی خاطرات میاد تو ذهنم،
یا لبخند میزنم
یا با تمام وجود ازت متنفر میشم و زل میزنم تو چشات!

و ازت میپرسم، چرا؟ چرا اینطوری کردی؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت   توسط ماموت  | 

شهر رو سبز کنیم

یکی از دوستام یه پیشنهادی داد كه بدم نیومد و به نظرم جالب بود. گفت میشه جمعه ۲۲ آبان همه کاغذ های سبزمان رو به باد بدیم. اینجوری هم شهر سبز میشه، کسی هم جونش در خطر نیست و تظاهراتی هم در کار نیست. نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت   توسط ماموت  | 

غلبه

چرا یه چیزی٬ مثل واژه ی  " درس " باید فاصله ایجاد کنه؟ چرا باید این کلمه ی سه حرفیه بی چیز این قدر قدرت و نیرو داشته باشه که باعث کدورت٬ قهر٬ دل شکستن و به هم خوردن رابطه ها بشه؟ چرا ما ها باید این قدر سست و ضعیف باشیم که از این سه حرف یه کوه بهانه بسازیم تا مثلا" از دروغ گفتن دور بشیم...

من حق میدم٬ ولی تمام تلاشم رو هم میکنم که پایه های ترک خورده رو بهتر از روز اولش بازسازی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط ماموت  | 

مهتاب

نور مهتاب توی اتاقمه ولی‌ چشم‌های من سنگین. به خواب فرو میرم و ....

سعی‌ می‌کنم بهت فکر نکنم، چون میدونم ارزشش رو نداری... من بهت فکر نمیکنم، ولی‌ پس چرا توی این شب مهتابی میای به خوابم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت   توسط ماموت  | 

سردرگم

یه چیزی بگو، یه عکس العملی نشان بده که بفهمم موقعیت رو درک کردی،، یه چیزی بگو تا منم جوابتو بدم و این دلم خالی‌ شه، بپرس از رفتار سردم تا منم با کمال میل توضیح بدم که تقصیر توست.ترجیح میدم رو راست حرف بزنم و بگم تا بفهمی و‌ خودتو اصلاح کنی جای اینکه اشتباه برداشت کنی‌ و‌ بذاری بری...

منتظرم ... یه چیزی بگو یه حرفی‌ بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت   توسط ماموت  | 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست...

                                                                                                                     نلسون ماندلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت   توسط ماموت  | 

نمیدونم چرا امروز دوباره تکرار شد. دوباره دلتنگی های شدید. باید و قبول کنم و مواظب باشم. امروز از اون روزهایی است که هر چیزی پرتابم میکند. منو به خلصه میبرد. خلصه ای سرشار از دلتنگی. خلصه ی مرور خاطرات. امروز پاهایم ست شده و با یک فکر سبک مرا از حال میگریزانند و به گذشته پناهم میدهند. تصاویر گذشته جلوی چشمانم پدیدار میشود و طوفانی در دلم بر پا میکند. طوفانی با موج های حسرت٬ اندوه٬ دل تنگی٬ دو دلی٬ سردرگمی٬ و غربت. طوفان پر قدرت است و دل من میخواهد تسلیم شود تا بلکه تسکین یابد. اما چه فایده؟! نباید امروز را قربانی گذشته کرد. حقیقتی است زیبا اما مورد علاقه ی من و هر کسی که گذشته ای بهتر از حال دارد نیست. گویی انتظار میکشم. انتظار یک خبر٬ یک اتفاق٬ یک تغییر. انتظار سخت است٬ مثل دلتنگی. و تسکین هر دو زمان است. و دوباره پای زمان به میان می آید و من کم می آورم...

و دیگر حرفی برای گفتن ندارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت   توسط ماموت  | 

روز مرگی!

   " یکی از دوستام میگه : "روزمرگی". کلمه ی فوق العادیه ایه. آره. اما من از این روزمرگی مسخره به شدت خسته شدم. حوصله ام سر رفته... هر روز سر یه ساعت خاص٬ یه جای خاصم٬ آدمای خاصی رو میبینم٬ کار های خاصی رو انجام میدم و حرف های خاصی رو میزنم. همش شده یه تکرار بی ربط. همش تکرار.

غول زم ا ن هم که به دلخواه خودش - که هیچ وقت خدا مطابق میل ما نیست٬ چون این قانون طبیعته!- سریع و آهسته میگذره و ما رو جا میذاره... به دنبال تنوعی تو این روزمرگی ها ..." 

بقیشو یادم نمیاد.... یه روز رو یه برگه کاغذ نوشتم.. اما گم شد. تا همین جاش یادمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت   توسط ماموت  | 

نمی دونم چرا همیشه جوابام دو روز بعد از موعودش به ذهنم میان!؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت   توسط ماموت  | 

اگر بخوام

میتونم مستعد باشم...

میتونم رهبر خوبی باشم...

میتونم خوش بخت ترین و بدبخت ترین باشم...

میتونم آدم بدعنقی باشم...

میتونم بی دقت ترین باشم...

مهربان ترین...

خوشحال ترین...

بهترین...

میتونم درجه ۱ باشم...

من همه ی این توانایی ها رو دارم٬ ...... ولی اگر از صمیم قلب بخوام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت   توسط ماموت  | 

خانم رحیمی جان .... شرمنده!

یادته؟ ۴ سال و نیم پیش بود تقریبا".

 فقط به من گفتی. همه ی کلاس تمام تلاششونو کردن که بگی و نگقتی فقط به من گفتی.

 گفتی : به تو میگم چون با جنبه ای !

با جنبه!!! از اون به بعد هر وقت اسم "جنبه" به گوشم میخورد یاد تو میافتادم.

یاد حرفت. به خودم فکر میکردم. فکر میکردم واقعا" با جنبم؟! یا نکنه تو اشتباه میکردی و شایدم خواستی منو دل خوش کنی.

اما الآن خودم بهت میگم.... اشتباه میکردی.! من جنبه و لیاقت ندارم.

من اگه با جنبه بودم الآن کم نمی آوردم. در مقابل لطف پدر مادرم کم نمی آوردم. اگه جنبه داشتم این دوری رو حتی برای تشکر از اون هام که شده تحمل میکردم. اما من دیگه نمیتونم.

دلم داره میترکه. دلم تنگه ...... خیلی تنگه. این دل من٬ وجود من، لیاقت این همه محبت و خوبی نداره. 

من دلبسته ام! دلبسته ی قدیمی. نمیتونم کاریش کنم. دیگه به هیچی دل نمیبندم. اما... به همه چی عادت میکنم. حقیقتش به چیزهای کم ارزش! ترک عادت خیلی سخته... خیلی.

من اگه با جنبه بودم با این زمان لعنتی سر جدال نداشتم٬ دلم هری از چیز های گذرا نمی ریخت٬ زرتی نمی ترسیدم.

هنوزم بهم میگی با جنبه؟! 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت   توسط ماموت  | 

می ترسم...

از خودم می ترسم...

از گذشته و آینده می ترسم...

از زمان و گذر بی ملاحظه اش می ترسم...

از شب که در برابر روز برایم ماه و آرامش بود می ترسم...

از محیط و دیگران می ترسم...

از فکر و خیالاتی که رهایم نمیکنند می ترسم...

از تنهایی می ترسم...

از زندگی و چاله چوله هایش می ترسم...

 از جنگ می ترسم...

از مرگ.....

شاید چون عمیق تر از گذشته درکش می کنم... عمیق تر٬ واقعی تر٬ ناعادلانه تر ...

میخوام داد بزنم... سر این دنیا داد برنم...

میخوام برم بالای یک پل بلند٬ توی شب ماه٬ میان همهمه ی ماشین ها٬ دستهایم رو باز کنم ٬ سرم رو بالا بگیرم و فریاد بزنم... داد یزنم و بگم :

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ..... آخه چرا؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت   توسط ماموت  | 

پول... واسطه یا علت!؟

" پول عامل همه ی بدبختی ها و جدال ها ....."

جمله ی معروفیه! اما به نظر من پول واسطه است. واسطه ی :

نفرت ها ٬ حسادت ها٬ چشم و هم چشمی ها ٬ رقابت ها و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت   توسط ماموت  | 

تازگی ها خیلی به تناقضات موجود در محیط اطرافم بر میخورم!

شما چی؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت   توسط ماموت  | 

قطره ی نخست!

دروغ گوست کسی که بگوید هیچ سخنی برای گفتن در دل ندارد. زیرا که:

     هر انسانی قلبی دارد و

                                                                         هر قلبی نیز هزاران حرف نگفته ...

گاه میزان ناگفته ها قدری ایست که دگر روزنه ای برای تنفس قلب باقی نمی گذارند و رفته رفته از دیواره ی دل مانند قطرات آب در استخر شیشه ای بی حرفی و سکوت لبریز میشوند تا با شکستنش بیان خود را بازتاب و انعکاس دهند.

من خودم هستم. همان انسان همیشگی ٬ نگه دارنده ی دل و بیان کننده ی انعکاس حرفهایش... سخنان نیز ثابت اند . اما تفاوت تنها در چگونگی ایست. چگونگی گفتن آنها........

پس بار خدایا ٬ کمکم کن تا در این مسیر باعث رنجیده شدن دل دیگری نشوم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت   توسط ماموت  |